محمد تقي جعفري

78

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

بينوا مرد شهرى - گفت اين دم با قيامت شد شبيه تا برادر شد يفرّ من اخيه از هر راهى كه ممكن بود براى شناساندن خود به روستائى وارد شد ، اثرى نكرد . مرد شهرى - شرح مىكردش كه من آنم كه تو لوتها خوردى ز خوان من دو تو آن فلان روزت خريدم آن متاع نى به هم مىبود ما را اجتماع نى تو بودى سالها مهمان من نى رسيدت بيكران احسان من سرّ مهر ما شنيدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق آيا ما شبها و روزها با هم نبوديم تو در هر سال از سالهاى متمادى ، روزها و ماهها در خانهء من مانند اهل خانه از همهء دسترنجهاى من برخوردار نبودى آيا در هر روز و شب كه در خانهء من بودى ، روياروى هم ننشسته بوديم ، به روى همديگر نخنديده بوديم در برابر اين همه يادآورىها - او همى گفتش چه گوئى ترّهات نه ترا دانم نه نام تو نه جات چهار روز و شب در معرّفى مرد شهرى در بارهء خود و نفى و انكار روستائى سپرى شد و - پنجمين شب ابر و بارانى گرفت كاسمان از بارشش شد در شگفت چون رسيد آن كارد اندر استخوان حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان روستائى به سر و صدا و در زدنهاى مرد شهرى اعتنائى نكرد ، ولى بدانجهت كه هواى طوفانى آن شب براى مرد شهرى و خانواده اش بسيار خطرناك بود ، لذا مرد شهرى در در زدن و هياهو اصرار زياد كرد - چون به صد الحاح آمد سوى در گفت آخر چيست اى جان پدر مرد شهرى ديد در برابر وقاحت و بىحيائى آن مرد هيچ سخنى و هيچ كارى از دستش برنمىآيد ، لذا همهء سوابق و انس و آشنائى چند ساله و حقوقى را كه به گردن روستائى داشت ، ناديده گرفت و - گفت من آن حقّها بگذاشتم ترك كردم آنچه مىپنداشتم پنجساله رنج ديد اين پنج روز جان مسكينم در اين سرما و سوز